رمان......رمان......رمان

رمان ایرانی,رمان عاشقانه, بهترین سایت رمان ها و داستان های کوتاه

رمان......رمان......رمان

رمان ایرانی,رمان عاشقانه, بهترین سایت رمان ها و داستان های کوتاه

رمان......رمان......رمان

اگر شما یک رمان نویس هستید از طریق تماس با ما رمان خودتون رو به همراه اطلاعات کامل خود برای ما ارسال کنید تا در سایت براتون نمایش داده بشه و کاربران سایت از خواندن رمان شما لذت ببرند
موفق و پایدار باشید

تاریخ افتتاح سایت :
2015 | 1394

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

رمان طلایه قسمت 13

چهارشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۵ ق.ظ

رمان طلایه قسمت 13

شانه هایم افتاده بود و زارتر از ان بودم که به شدا بگویم به مریم چیزی نگوید و زمانی که مریم که مریم گفت: -من فقط به رضا گفتم. نزدیک بود شیدا بد جوری باهاش درگیر بشود ولی با وجد فرشته که مثل اسمش فرشته بود .

انها را از هم جدا کردیم و چون دیگر روی ایستادن در دانشگاه را نداشتم به شیدا گفتم: -من می رم خونه! شیدا که هم حالی بهتر از من نداشت همراه من راه افتاد .مریم هم که به قول خودش رفیق نیمه راه نبود بی تعارف از شیدا سوار شد و تا دم در خوابگاه گریه و زاری کرد و گفت: -من فکر نمی کردم که رضا حرفی بزنه من قسمش داده بودم ! و خودش را نفرین کرد .بی چاره کلی معذرت خواهی کرد .من هر چی می گفتم اشکال نداره اشک می ریخت و مرتب خودش رو لعن و نفریت می کرد .شیدا هم که انگار نه انگار مراعاتی سرش می شد و نه تعارفی سر مریم فریاد زد : -بسه دیگه اینقدر زق و زق نکن ,گندی رو که نباید می زدی رو زدی ,این چیزا هم دیگه برای طلایه ابرم نمی شه اصلا تقصیر این طلایه بود که اون شب همه چیز رو جلوی تو گفت! مریم که گریه اش شدت گرفته بود گفت : -به خدا حق دارین هر چی بگین ,اصلا هر کاری که می خواهید با من بکنید به خدا من فقط خواستم به رضا پز بدهم این اردوان صولتی ,اردوان صولتی که می کنند شوهر طلایه ست تازه طلایه هم تحویلش نمی گیره ,اون شب هم که به خاطر این که حرص طلایه رو در بیاره با اون دختره اومده بود به خدا من فکر نمی کردم که اینطوری بشه . شیدا که عصبانی بود گفت: -خب همین دیگه این سوسول هم فکر کرده که طلایه از این دخترای بی بند و باره که به شوهر روی خوش نشون نمی ده و هرز می پره واقعا مریم برایت متاسفم تو گند زدی به هرچی دوستی و راز داریه,اخه دختر تو نمی دونی طلایه می خواد مخفیانه از اردوان جدا بشه و هیچ کس هم چیزی نفهمه. و ئر حالی که صورتش را مهربان تر می کرد و انگار عجز در لابه های مریم درونش اثر کرده بود گفت: -اخه دختر خوب تو که همه چیزو می دونستی حالا اش نخورده و دهان سوخته ,حالا ببین چی می گم می ری پیش رضا و یه جوری که باور کنه می زنی زیر همه چیز و می گی این دروغ سیزده بوده ,چرا تو باور کردی چه می دونم خلاصه هرچی به ذهنت رسید بگو که باورش بشه و بره و برای اون اهمق های ردیف اخر بگه .بگو وقتی که شایان اومده و این حرف ها رو زده اونقدر خندیدیم و مسخره اش کردیم که دل درد گرفتیم زود همه چی رو درست کن تا این دختره نهال نیومده و همه چیزو نذاشته تو کف دست داییش و اردوان ! فهمیدی؟ مریم که به فین فین افتاده بود .گفت: -باشه مطمئن باش که کاری می کنم که خودم هم باورم بشه ,اصلا می گم دختره نامزد اردوان شده و ما هم با نهال رفتیم نامزدیش,باور نمی کنی از نهال بپرس.تازه عکس های نامزدیشونم هم خودم دارم می یارم نشونتون می دم . و سپس در حالی که برای صدمین دفعه عذر خواهی می کرد از ماشین پیاده شد و به شیدا قول داد که تا فردا همه چیز را درست کند. وقتی مریم رفت به شیدا گفتم: -بیچاره گناه داشت !چرا باهاش اینجوری کردی؟اون هم فکر نمی کرد که رضا دهن لقی کنه! شیدا که محکم دنده را عوض می کرد و ناراحتیش را روی گاز ماشین خالی می کرد گفت: -حقش بود اگه جریانو شوخی می گرفتیم ,اون می رفت همه چیز رو درست کنه که همه باورشون بشه و جناب شایان خان هم فردا بدای معذت خواهی بیاد جلو و نهال جان هم بویی از ماجرا نبره! من که حاج و واج شیدا رو نگاه می کردم گفتم: -یعنی تو فکر می کنی باورشون بشه؟؟ شیدا که سرش را تکان می داد گفت: -چرا که نه!مگه نه اینکه مارو تو جشن نامزدیشون شرکت کردیم عکس هم گرفتیم .مریم حتی اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چیزو درست می کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلی که جناب دکتر ترتیب داده بودو شما ها در کمال غریبگی و ناشناسی با هم برخورد داشتین.انقدر که غیر واقعی به نظر می رسد که واقعی نیست,پس به حرف من ایمان داشته باش دختر عاصلا هم خودت رو به خاطر اون حرفای اشغال که تنگار تو ارثیه ی باباش بودی و حالا از دستش رفتی ناراحت نکن .می دونی ما سریع خودمونو باختیم! گفتم: -یعنی تو می گی فردا بریم دانشگاه؟ شیدا که لبخند می زد گفت: -اره اون هم در نهایت خوشحالی ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم دیدیم بهش می خندیم یعنی دستش انداختیم! من که به حرفای شیدا مطمئن نبودم گفتم: -باشه هر چی تو بگی ولی می ترسم فردا بیام دانشگاه! شیدا ماشین رو در کنار خونه ی ما نگه داشت و گفت: -حتی فکرش رو هم نکن ,اگه نیای انگار که همه چیز رو تایید کردی . سری تکان دادم و گفتم : -شیدا ازت خیلی ممنونم که جلوی شایان ایستادی ,اگه تو نبودی شاید من بی هوش شده بودم ,هیچ وقت تو زندگیم دوستی مثل تو نداشتم ازت خیلی ممنونم از این که یک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر می کنم . شیدا که می خندید گفت: -اخه من بادیگاردتم ,اخه می دونی بس که تو قلبت مثل دریا پاکه ,منو خوب می بینی والا من که کاری نکردم ! من که از داشتنس حسابی خوشحال بودم و حتی جریان صبح دیگر برایم مهم نبود ازش خداحافظی کردم و با خودم فکر کردم که راست می گویند ((دشمن نادان به از نادان دوست)) واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم دانا باشد بهتر است چون کاری نمی کند که هم برای خودش بد باشد و هم برای طرف مقابلش ولی اگر دوست ادم نادان باشد باعث می شود که از روی کم عقلی چوبی لای چرخت گیر کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شیدا امروز هم مریم حکم دوست نادان را برایم داشت که با یک ندانم کاری ابرویم را برد.شیدا هم حکم دوست دانایم را که با درایت امیدار بود همه چیز را درست کند .من هم بهش ایمان داشتم در این مدت دوستیمان هر چه گفته بود همان شده بودفردای آن روز با این که از برخورد شایان و بقیه بچهه ها حسابی دلشوره داشتم،می ترسیدم احتمالات شیدا درست از کار در نیاید.وارد دانشگاه شدم مثل کسی که جنایت بزرگی کرده باشد سرم را پایین انداخته بودم و هر چه شیدا می گفت: -قیافه ی خندون به خودت بگیر. بی فایده بود.شیدا که عصبانی شده بود،گفت: -ببین طلایه جان،همه چیز بستگی به خودت داره اگر امروز مثل یه هنرپیشه خوب بازی نکنی دیگه قید آبرو همه چیز رو بزن.من با مریم صحبت کردم می گفت انگار همه باورشون شده تازه شایان خیلی هم از دست خودش و همچنین رضا که الکی این حرف ها رو زده شاکی شده بود.پس مثل کسی که از سرکار گذاشتن دیگران غرق خوشی شده بپر تو کلاس،بقیه اش هم بسپر به خودم فقط از این قیافه ی بق کرده بکش بیرون. من که احساس می کردم باید چند ساعتی از جلد خودم خارج بشوم گفتم: -ولی شیدا خودت حواست باشه اگر شایان دوباره بخواد توهین کنه من که تحمل ندارم و گریه ام می گیره. شیدا که در چشم هایم عمیق می شد گفت: -آره اون که پررو بشه خودم ادبش می کنم،تازه لازم نیست با اون خوب برخورد کنی به نظر من که اصلا با اون حسابی سرسنگین باش اون به هیچ عنوان حق نداشته با تو اون طوری حرف بزنه،اصلا بهش نذار با بقیه بگو و بخند. سری تکان دادم و گفتم: -باشه،حالا مریم کجاست؟ شیدا که به ساعتش نگاه می کرد گفت: -نمی دونم قرار بود بیاد اینجا،البته ده دقیقه پیش حتما باز خواب مونده. در حالی که می خندید گفت: -آخه بیچاره دیروز خیلی براش روز پر مشقتی بود به خاطر اون زبان درازش تنبیه شد. پنج دقیقه ای منتظر شدیم که بالاخره مریم نفس نفس زنان رسید و در حالی که صورتش گل انداخته بود و خنده روی لب هایش نشسته بود،با شور و شوق گفت: -سلام،به جون خودم همه شو درست کردم،حالا اگه بری قسم بخوری بگی اردوان شوهر طلایه است باورشون نمی شه و مسخرتون می کنن. شیدا که لبخند می زد گفت: -آفرین دختر خوب،لطفا مِن بعد اون زبون سرخ رو بهتر حفظ کن تا باعث دردسر،سر سبزت نشه. مریم که گونه هایم را می بوسید گفت: -خدا منو ببخشه اگر باعث ناراحتی تو شدم از دیروز تا حالا اون قدر حرف زدم و فیلم بازی کردم تا مُخ رضا رو زدم.شاید باورت نشه آخر سر می گفت مریم از اول هم باور نکرده بودم ولی اون قدر جدی گفتی باورم شد درسته طلایه خیلی خوبه ولی خب امثال اردوان هم دنبال دخترایی هستند که خیلی مایه دارن و سرشناس،من هم گفتم آره اصلا طلایه از چنین مردهای معروف خوشش نمی یاد. مریم در حالی که انگار می خواست آن همه حرف را تو همان چند قدم توضیح دهد گفت: -اگر بدونی شیدا،شایان به غلط کردن افتاده از دیروز ده مرتبه زنگ زده به من که شماره ی تلفن شیدا خانم و طلایه رو بده من ازشون عذرخواهی کنم. شیدا اخم هایش را درهم کشید و گفت: -غلط کرده یه موقع دهن لقی نکنی دوباره شماره ی ما رو بدی،از دیروز اونقدر ازش بدم اومده!کل گروهشون از چشمم افتادن. مریم بیچاره که کمی ترسیده بود،به حالت معمول لب هاشو جمع کرد و گفت: -نه به خدا من غلط بکنم،چنین کاری سر خود بکنم همون یه بار هم که باعث ناراحتیتون شدم برای هفتاد پشتم بسه. من که دوست نداشتم بیشتر از این مریم رو ملامت کنم گفتم: -اشکال نداره حالا که درستش کردی بیایید بریم دیگه،الان استاد می یاد. و آهسته زیر گوش شیدا گفتم: -مطمئنی کل گروه از چشمت افتادن؟! شیدا که رنگ صورتش کمی تغییر کرده بود گفت: -تو فعلا دیگه ساکت که از دست تو هم شاکی می شم ها! با خنده گفتم: -تو که گفتی باید بخندیم. شیدا که اخم هاشو باز می کرده و چشم های مشکی خوش حالتش برق قشنگی می گرفت گفت: -3.2.1. حالا بچه ها فیلم شروع می شه. و به سمت کلاس راه افتاد و من و مریم هم که به رفتارهای ضد و نقیض ولی مهربان و خوب شیدا عادت کرده بودیم،شانه ای بالا انداتختیم و در حالی که هر دو لبخند می زدیم به دنبال شیدا به قول مریم سرگروهمان  راه افتادیم،فرشته که برامون دست تکان می داد گفت: -سلام،کجایید شماها؟دوبار اومدم تا سلف دنبالتون نبودید. مریم که می خندید گفت: -هیچی بابا رفتیم پیش دکتر معین و استاد ببینیم امروز کلاس تشکیل می شه یا نه؟ فرشته که انگار باور کرده بود گفت: -خب چی شد؟نکنه امروز هم کلاس تعطیله؟ مریم خندید و گفت: -ای خرخون فکر کنم تو کل دانشگاه ببخشید تو کل دانشگاه های ککش.ر،فقط تو یه نفر از تشکیل نشدن کلاس ناراحت می شی! فرشته چهره ی محجوبش را کمی جمع کرد و گفت: -آخه این همه راه هی می یایم می گن کلاس تشکیل نمی شه. سرکلاس همه ی بچه های همیشگی آمده بودند،یک لحظه نگاهم به شایان و بابک و سهیل که ته کلاس نشسته بودند افتاد.شایان معلوم بود خیلی ناراحت است و سرش را پایین انداخته بود.بابک هم داشت آمار ما را به او گزارش می داد که نگاهش به رو به رو بود ولی دهانش تکان می خورد که استاد وارد و شد و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از کلاس داشتیم با خوشحالی هرچهارتای بیرون می رفتیم که شایان از پشت سر گفت: -ببخشید طلایه خانم! به روی خودم نیاوردم و قدم هامو محکمتر برداشتم که شایان دوباره گفت: -خانم شیدا اگر ممکنه چند لحظه می خواستم وقتتون رو به من بدید؟ شیدا یک لحظه توقف کرد به سمت رضا برگشت و با ناراحتی در حالی که چشمهای شایان را نگاه می کرد محکم گفت: -بفرمایید امری داشتید؟! شایان که سرش را پایین انداخته بود گفت: -من فقط می خواستم بگم،خیلی متاسفم من نباید زود قضاوت می کردم. شیدا که یک ابروشو بالا برده بود گفت: -باشه قبول،دیگه امری ندارید؟ شایان که انگار از طرز صحبت او راضی نبود گفت: -ولی من می خواستم از طلایه خانم هم شخصاً معذرت خواهی کنم.... شیدا که همان طور بی احساس با او حرف می زد گفت: -ولی آقای مظفری بعضی کارها با عذرخواهی قابل جبران نیست اگه احساس می کنید با گفتن همین یه جمله همه اون حرف ها از ذهن طلایه پاک می شه بفرمایید این هم طلایه. و رو به من گفت: -طلایه،بیا جلو آقای مظفری می خواد بگه ببخشید. شایان که بیچاره می خواست جو را عوض کند گفت: -می تونم دو دقیقه خصوصی صحبت کنم؟ شیدا که دوباره مقابل شایان قرار گرفته بود گفت: -متاسفم شما دیروز بیشتر از دو دقیقه ما رو خجالت دادید الان هم وقت نداریم. شایان به خودش جسارت بیشتری داد و گفت: -ولی من با طلایه حرف زدم. شیدا که عصبی شده بود گفت: -کشمیش هم دم داره،در ضمن ماهمه حرف هاتون رو شنیدیم فعلا خداحافظ. شایان از کنار شیدا با حرص رد شد و روبه رویم ایستاد و گفت: -ببین طلایه جان،من!من خیلی وقته از شما خوشم اومده دیروز هم وقتی اون حرف ها رو شنیدم یه لحظه دیوونه شدم،تو رو خدا منو ببخشید به خدا من.... در حالی که بقیه حرفش را درز گرفت گفت: -تو رو خدا بهم حق بدید من آخه.... وسط حرفش پریدم و گفتم: -شاید حق با شما باشه ولی ازتون یه خواهش دارم. شایان که انگار یه دفعه شور و شوق به صورتش دمیده بود گفت: -بفرمایید،هرچی باشه به روی چشم! آهسته گفتم: -لطفا دیگه به من فکر نکنید من اصلا قصد ازدواج ندارم. شایان رنگ غم حسابی صورتش را نقاشی کرده بود و گفت: -ولی من گفتم....! -ولی من ازتون خواهش کردم. سپس رو به شیدا کردم و گفتم: -فعلا خداحافظ. و شایان را با آن حالت مستاصل و شاکی جا گذاشتیم.نهال یک هفته ی اول بعد از عید را نیامده بود.بعداً که آمد گفت: -حال خانم بزرگ خراب بوده و در این مدت مجبور شدند در ویلای کرجشان بمانند.ولی به قول شیدا جریان چیز دیگری بود چون حداقل می تواست یک زنگ بزند ولی نزد. حسابی سرگرم درس ها شده بودم.شیدا اصرار داشت هرچه زودتر تکلیف خودم را روشن کنم ولی می ترسیدم،آخه جلوی آقا جون اینها چی می گفتم؟تو این مدت اکثر روزها مامان زنگ می زد و حالم را می پرسید،دلشان خیلی تنگ شده بود دل من هم همین طور هر موقع هم از اردوان سوال می کرد برای آن که خیالش راحت باشد آن قدر ازش تعریف می کردم که حد نداشت دوست نداشتم غصه ی مرا بخورند.آخرین باری که با مامان حرف زدم گفت: -علی دیگه بچه ام طاقت دوری نداره،مادر گوشی رو بده به اردوان ازش خواهش کنم یه روزه بیایید و برگردید. ولی من عذر و بهانه آوردم که باید خودم را برای امتحانات آماده کنم اردوان هم الان سرش شلوغه هر موقع وقت شد خودم می یام.حتی یک تعارف هم نزدم که مثلا شما بیایید می دانستم اگر بیایند همه چیز لو می رود.به بن بست رسیده بودم.بدجوری زیر فشار بودم.شیدا خیلی چیزها را نمی دانست،حتی نمی دانست که من نمی توانم از اردوان دل بکنم و حتی به همین شکل زندگی هم قانع هستم و با هر شکل و زبانی بود برادرش شاهرخ را پیش می کشید.شاهرخ پسر خوبی بود درست شبیه شیدا،تازه انگار این تیپ قیافه ها به جنس مردانه بیشتر هم می آمد که شاهرخ آن قدر به چشم می آمد.به قول شیدا این دخترها بودند که دلشان می خواست با او ازدواج کنند.البته با اون ماشین و سر و وضع زندگیشون دور از انتظار هم نبود انگار یک دل نه صد دل عاشق هم به قول شیدا عاشق من شده بود کم کم داشت این قضیه بین من و شیدا فاصله می انداخت ولی هیچ کدام متوجه نبودیم مخصوصا که با شروع امتحانات فاصله ی ما بیشتر هم شده بود.چون من که فقط در تنهایی هایم درس را می فهمیدم.شیدا هم که تا به من می رسید دهانش برای نصیحت و بدگویی از اردوان و تعریف از خان داداشش باز می شد به همین خاطر ترجیح می دادیم کمتر با هم حرف بزنیم و بیشتر درس بخوانیم شایان هم دیگر از ان روز به بعد کمتر دنبالم بود ولی یک وقت هایی وقتی او را می دیدم که دورادور دنبالم بود اعصابم بهم می ریخت.از قضیه آن روز فقط یک شایعه مانده بود همین که بچه های کلاس خودمون باور نداشتند ولی به بقیه دانشگاه رسیده بود و با یک کلاغ چهل کلاغ دانشجوها تبدیل به سوژه ای بین دانشجوها شده بود حتی یکی دوبار تو حیاط دانشگاه بعضی دخترها یا پسرها برای آن که از صحت و سقم جریان مطمئن جریان مطمئن بشوند،می آمدندو از خودم سوال می کردند و من با این که از خدام بود با افتخار بگویم بله،من همسرش هستم ولی تکذیب می کردم تا این که بالاخره امتحانات هم تمام د و برای آن که از دست شیدا که ازم قول گرفته بود بعد از پایان ترم به طور جدی از اردوان تقاضای طلاق کنم به دروغ گفتم همان شب برای اصفهان بلیط دارم.آن هم به این خیال که می روم مقدمات را آماده کنم و برگردم با خوشحالی ازم جداشد.مریم هم که تا امتحاناتش تمام شد سریع به شهرشان رفت چون عروسی دختر خاله اش بود و من هم تصمیم به رفتن داشتم چون دیگر طاقت دوری مامانم اینها را نداشتم،مخصوصا علی که حسابی دلش برایم تنگ شده بود.تصمیم داشتم برایش یک دوچرخه هم بخرم و بگویم از طرف شوهرمه ولی می ترسیدم،این بار دیگر جداًخجالت می کشیدم توی چشم های آقاجونم نگاه کنم و بگویم داماد عزیزش نیامده با این حال برای سه روز دیگر بلیط گرفتم خودم هم نمی دانستم چه کار کنم شاید حق با شیدا بود و قبل از اخراج از آن خانه که شیدا بهش می گفت خانه ی معلق،باید خودم می رفتم تا حداقل با نقشه باشد. تا آن روز....صبح زود بیدار شده بودم خرید خاصی برای خودم نداشتم بیشتر برای   اقاجون اینا می خواستم سنگ تموم بذارم و مثلا از طرف اردوان برایشان   سوغات بگیرم هر چند که سری قبل اقاجون اصلا هیچ استقبالی از چیز   هایی که برایش گرفته بودم نکرد ولی با این حال کلی خرید کردم ظهر هم   به تنهایی به رستوران رفتم همش دلشوره داشتم که شیدا منو ببیند و   ابرویم برود .هر چند که به دروغ گفتم کارهایم طول کشیده چند روزدیرتر می   خواهم برم .ولی شیدا خیلی زرنگ بود و به قول خودش فرق حرف راست و   دروغ را خوب می فهمید ,ان هم از من که وقتی می خواستم یک دروغ   بگویم کلی تابلو بازی در می اوردم به قول شیدا بهتر بود در هر موقع من   حرفی را می خ.استم دروغ بگویم اصلا پنهان کنم و نگویم چون خودم را لو   می دادم و این پیشینه ام شده بود .   خلاصه بعد از صرف یک پرس از ان مرغ های سوخاری که خیلی بهش   علاقه داشتم و اولین بار شیدا ما را به ان رستواران برده بود ,به خانه   برگشتم .از دیدن سر و وضع اشفته ی طبقه ی خودم یک لحظه نزدیک بود   غش کنم .همه جا شلوغ بود و همه ی گلدان ها و وسایل تزئینی روی   زمین خرد شده بودند و تمهم کف زمین را خورده های شیشه پر کرده بود   وضعیت اشپز خانه هم که دیگر افتضاح تر از بیرون در بعضی از کابینت ها باز   بود و انگار که کسی به عمد کاسه بشقاب ها را پایین ریخته باشد.تکه های   وسایل همه جا پخش شده بود و بد تر از ان وسایل و کتاب های درسیم که   بعضی هم پاره بودند کف اتاقم ولو شده و خلاصه انقدر همه چیز اشفته بود   که اشک هایم بی اختیار روان شدند.انگار زمانی که شیدا جوشش را می   زد و به من ابله هم هشدار می داد فرا رسیده بود می توانستم حدس بزنم   این کار چه کسی است ولی په طور اردوان اجازه داده بود !من چه تقصیری   داشتم .در همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد .در حالی که بغضم را فرو   می دادم با خیال اینکه مامان است به سمت تلفن رفتم ولی ناگهان گفتم :     -بله!     صدای اردوان که از خشم می لرزید در گوشی پیچید .   -چه عجب تشریف اوردید ؟معلومه شما کدام گوری هستید؟   من به لکنت افتاده بودم چون این اولین باری بود که تلفنی با اردوان حرف   می زدم و از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم و به من من   افتاده بودم گفتم:   -مگه اتفاقی افتاده ؟   خواستم بگویم این جا همه چیز بهم ریخته که اردوان فریاد کشید و با غیظ   گفت :   -ببینیدخانوم من قبلا با شما صحبت کرده بودم که حد و حدود خودتون رو   بدونید ولی انگار شما نخواستید حرف منو جدی بگیرید ولی حالا باید   تکلیفتون رو روشن کنم .   من که از شدت اضطراب می لرزیدم و صدایم هم حسابی به لرزه افتاده بود   گفتم:   -مگه من چه کار کردم ؟   اردوان که انگار می خواست که همه ی حرصش را با نفس بلندی بیرون کند   صدایش داخل گوشی پیچید .گفت:   -دیگه چی می خواستید بشه؟کی گفته برید همه جا بشینید و بگید من   عاشق دل خسته ی شما هستم کی گفته بود که من و شما ازدواج کردیم   رو همه جا جار بزنید؟مگه من نگفتم به زندگی خصوصی من کاری نداشته   باشید؟شما به چه حقیرفتید بین دانشجو ها گفتید که ما با هم هستیم و از   زندگی خصوصی من خبر بیرون می برید.اصلا مگه من چند بار تو این چند   وقته از نزدیک با شما رو در رو شدم؟   من که حسابی می لرزیدم با لکنت گفتم:   -من این حرفا رو نزدم ,دروغه اصلا من به شما چی کار دارم؟خودتون که   بهتر می دونید که من تو این مدت حتی یک بار هم مزاحمتون نشدم !   من که دیگر گریه ام حسابی اوج گرفت.اردوان که خشم خود را کنترل می   کرد و انگار که داشت با کسی حرف می زد گفت:   -حالا دیدی من کاری بهش نداشتم؟!   انگار که ان طرف گلاره بود که صدای گریه اش می اومد و اردوان که خیلی   عصبانی بود .در حالی که سرش فریاد می کشید گفت:   -حالا خیالت راحت شد باز بشین بگو که فلانی این حرفو گفته فلانی اون   حرفو گفته!   انگار دوباره با من حرف می زد گفت:   -در هر صورت خانوم ,من نامزد دارم حتما به گوشتون رسیده ,تا الان هم به   خاطر پدر و مادرم و ابرو شون کاری نکردم ولی اگر بفهمم که شما این   چرندیات رو گفتید...   در حالی که بقیه ی حرفش را باقی گذاشت کمی مکث کرد و اهسته   گفت:   -ولی همه چیز رو خودتون خراب کردید هم شما پیش پدر و مادرتون ابرو   دارید و هم من .به همین خاطر مراعات می کردم ولی دیگه باید تکلیفتون   رو ,روشن کنم .   در حالی که گریه اجازه حرف زدن بهم نمی داد .تموم نیرویم را جمع کردم و   گفتم :   -اردوان خان اصلا بهتره ما از هم جدا بشیم من هم راستش از این وضعیت   خسته شدم.می دونم برای شما هم درد سر شده ام من اصلاذ نمی خوام   زندگی شما به مشکل بخوره .   تازه فهمیده بودم باید زود تر از این ها ,حرف های شیدا را گوش می کردم و   موضوع را جدی می گرفتم و این اشفته بازی که روبه رویم قرار داشت و   حرف های درشت اردوان که پای تلفن شنیدم تازه شروع پیش بینی های   شیدا است.و اگر می خواستم به همان وضعیت ادامه دهم بدتر از این هارا   باید تحمل می کردم به همین خاطر در همان لحظه تصمیم نهاییم را گرفتم   تا همه ی حرف ها و نقشه هایی را که شیدا داشت اجرا کنم .به همین   خاطر فرصت را غنیمت شمردم و سکوتم را شکستم و هر چه به ذهنم می   رسید رای مقدمات جدایی ان هم به طور توافقی گفتم .   اردوان که انگار خیلی عصبی تر شده بود با غیط گفت:   -حالا فهمیدی؟پس ابروی ...   در حالی که مکثی کرذ ادامه داد :   -انگار هیچی حالیت نیست!اصلا برای چی از اول ,این کار رو کردی؟فقظ می   خواستی با ابروی من بازی کنی؟!می مردی همون اول کار قید منو می   زذی؟فکر کرده بود بهت اون حرف ها را دروغ گفته بودمو حالا خیالت راحت   شد.   دیگه نمی توانست راحت حرف بزندو جلوی گلاره بگوید حق طلاق نداری   چون چون مادرم می فهمد و پدرم را در می اورد.گوشی را قطع کرد .انقدر   غرورم له شده بود که دوست داشتم همان لحظه بمیرم و او انطور   ناجوانمردانه و یک طرف دروغ هایی رو که گلاره تحویلش داده بود باور نکند و   ان طور هر چه به دهانش می امد نثارم نکند.انقدر قلبم فشرده شده بود و   انقدر احساس بد بختی می کردم که حد نداشت .و بیشتر از این شاکی   بودم که شیدا باز هم همه چیز را درست پیش بینی کرد بود و من نخواسته   بودم که قبول کنم .و تازه واقف شده و به این علم رسیده بودم ادامه ی این   بازی چون من هر روز عاشق تر هم می شدم جز رسوایی و حقارت ,همان   حقارتی که کوروش در موردش حرف می زد و به من اطاق می کرد می کرد   چیزی نمی توانست باشد.این بدترین حالت برایم بود.من مقصودم از این   ازدواج خریدن ابرویم بود که به مقصودم تا همان لحظه هم رسیده بودم دیگر   درس و دانشگاه و هر چیز دیگری چه ارزشی داشت می توانستم برم پیش   خانواده و خیلی راحت بگویم اردوان ان چیزی نبود که من فکر می کردم و   حالا هم امدم چون نامرد کرده و من می خواهم ازش جدا شوم انقدر   اقاجونم مهربان بود که کمکم کند حتی برای اثبات حرفم هم به قدر کافی   مدرک و شاهد داشتم .نمی دانم چه قدر در ایت افکار فرو رفته بودم و همه   ی شرایط را سبک و سنگین می کردم که صدای اسانسور اومد که پایین   رفت دوباره دچار استرس شدم ,سریع به دنبال چادرم که اماده   همیشه می  گذاشتم رفتم ولی پشیمان شدم.اصلا چه لزومی داشت   همسرش را نبیند اصلا نیرویی در وجودم زبانه می کشید و دوست داشتم   حالا دیگر او بی هیچ حجابی مرا ببیند و در چشم هایش هم زل بزنم و   بگویم ازت متنفرم و غرور از دست رفته ام را نجات بدهم و اگر دفعه ی بعد   خواست در موردم به کوروش بگوید حالا اون حقیر شده باشد .     حتما گلاره هم با او بود اگر می خواست جلوی او تحقیرم کند دیگر تاب   تحمل نداشتم ولی بعید بود که او هم همراش باشد .اردوان امده بود تا   حرف هایی را که جلوی گلاره نتوانسته بود بزند و بگوید .   تمام این افکار به قدر زمانی که اسانسور تا بالا امد در مغزم پیچید.سریع به   اتاقم رفتم و رو به روی اینه ی اتاقم اشک هایم را پاک کردم .لباسم با این   که خیلی مرتب نبود و با این چشمانم اشکی بود ولی هنوز زیبا به نظر می   رسید .به قول مریم وقتب چشمانم بارونی می شد بیشتر جلب توجه می   کردم.شاید این اولین باری بود که اردوان می خواست زن قانونی و عقده ای   اش را ببیند پس باید در نظرش زیبا می امدم.ولی با ان حال و روزی که   داشتم زیاد مقدور نبودم .   دوست داشتم طوری وانمود کنم که فکر کند که متوجه بالا امدنش نشدم   پس روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرقتم قلبم به شدت   می کوبید و با صدای هر قدمش نفسم بالا نمی امد در همان یک لحظه بی   حجاب و بی پوشش نشسته بودم پشیمان شدم و دوباره مصمم شدم .از   برخوردش می ترسیدم ولی باز به خودم دلداری می دادم و خودم را بالاخره   به خدا سپردم.   سر تا پای وجودم را اضطراب و دلهره گرفته بود که در اتاق به شدت باز شد   که اردوان که هنوز چهرهاش برافروخته بود در چهار چوب در نمایان شد و با   لحن سرد و طلب کارانه ای که بی شباهت به لحن صحبتش در روز   خواستگاری و عروسیمان نداشت گفت:   -اومدم تکلیفمون رو با هم ..........در حالی که هنوز حرفش به پایان نرسیده بود،سرم را بلند کردم.اردوان که انگار به وقل شیدا رفته بود تو هپروت و جمله اش نصفه مانده بود همان طور زل زده بود  به من و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. من هم با این که به خودم کلی گفته بودم طلایه باید محکم باشی و شخصیت خودت را حفظ کنی ولی اختیار اشک هایم که معلوم نبود از کجا می آیند با آن همه قذرت روی صورتم روان شده بود.اردوان که انگار با دیدن اشک های من کمی به خودش آمده بود جلو آمد و کلماتش را بریده بریده ادا کرد و گفت: -شما.... و بعد از مکثی ادامه داد: -تو،تو زن من هستی؟یعنی همون دوستِ.... من که با پشت دست اشک هامو پاک می کردم بی توجه به اردوان که هنوز گنگ و حیران بود از روی تخت بلند شدم و یه سمت کمد لباس هایم رفتم که خیلی مرتب و منظم چیده شده بود و انگار گلاره وقت بهم ریختنش را پیدا نکرده بودو هر کدام را به ترتیب برمی داشتم و داخل چمدانی که آماده کرده بودم تا خریدهای آن روز برای خانواده ام را در آن بگذارم می گذاشتم.اردوان که حالا کاملا به خودش آمده بود در حالی که به وضوح لرزش دست هایش را حس می کردم بازویم را گرفت و با قدرت به سمت خودش برگرداند. از شدت حرکت اردوان نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم،تا به حال هیچ گاه از این فاصله مقابلش قرارا نگرفته بودم.حتی روز عروسیمون،چه بوی خوبی می داد،چقدر دوست داشتم در آن لحظه بگویم خیلی دوستت دارم با تمام وجود،به قدری که حاضرم به خاطرش غرورم،آینده ام و همه چیزم را زیر پا بگذارم و به همان شکل در جوارش یعنی فقط نزدیکش زندگی کنم.ولی افسوس که باید ازش می گریختم باید از او که شوهر واقعی و رسمی و مال خودم بود فرار می کردم به همین خاطر در حالی که از دیدن نگاه عمیق و زیباییش سیر نمی شدم،سرم را پایین انداختم.اردوان که تا آن موقع سکوت کرده بود گفت: -سرتو بلند کن. من که اگر یک بار دیگه به ان چشم های جذاب و سیاه خیره می شدم دیگر نمی توانستم ازش بگریزم همان طور که سرم پایین بود.آن قدر آهسته که فقط خودم می شنیدم گفتم: -من باید برم.برات دادخواست طلاق می فرستم. اردوان فشار دست هایش را که حالا یکی هم به چانه ام بود تا سرم را بالا بگیرد بیشتر کرده بود به حالت تاکیدی گفت: -گفتم سرت رو بلند کن و تو چشم های من نگاه کن. و با حرکت محکمی چانه ام را بالا آورد و حالا دوباره چشم در چشم هم خیره شده بویدم.اردوان که انگار آدم ندیده،چنان به چشم هایم،چشم دوخته بود که احساس می کردم گونه هایم سرخ شده و تنم گُر گرفته و تمام اعضا و جوارح وجودم دست به انقلابی  زده اند که تنم را بر لرزه وامی داشت.نگاهم را رو به پایین گرفتم می ترسیدم از چشم هایم بخواند به حرفی که می زنم هیچ اعتقاد و ایمانی ندارم و مجبورم با تمام عشقی که نسبت بهش دارم ازش بگریزم.اردوان با تحکم گفت: -این بازی ها برای چی بود؟ من که دیگر بیشتر نمی توانستم زیر نگاه دلفریبش طاقت بیاورم با حرکتی خودم را از دستانش بیرون کشیدم و گفتم: -هرچی بود تموم شد.به محض این که برسم براتون دادخواست طلاق می فرستم. اردوان که چهره اش حسابی برافروخته شده بود در حالی که دوباره مرا که برای جمع آوری لباس هایم می رفتم به سمت خود می کشید با لحن تندی گفت: -اگر می خواستی بعد از یک سال و نیم طلاق بگیری پس چرا قبول کردی عقد کنیم؟ و با فریاد ادامه داد: -این مسخره بازی ها برای چی بود؟تو که این شکلی همه جا می گردی پس اون ریخت و قیافه چی بود که روز خواستگاری جلوی من درست کرده بودی؟! من که سعی می کرده به خودم مسلط باشم خیلی محکم گفتم: -من هم نمی خواستم عقدت بشم،من که اصلا قصد ازدواج نداشتم. اردوان که پوزخندی می زد گفت: -ببخشید!اون وقت چرا با اون همه حرفی که من بهت گفته بودم قبول کردی ازدواج کنیم؟ من که سرم پایین بود و سعی می کردم تمام اعتماد به نفسم را جمع کنم محکم گفتم: -چون زور بود،شما روز خواستگاری گفتید جواب رد بهتون بدم.ولی قبل از این که شما چنین درخواستی داشته باشید من می خواستم با التماس و استغاثه ازتون بخوام برید سراغ یه دختر دیگه،دختر که براتون قحط نبود.من می خواستم درسم رو بخونم به همین خاطر اصلا دوست نداشتم منو ببینید و یه موقع بپسندید.ولی وقتی شما اون طوری گفتید و رفتید من هم هر چی به خانواده ام گفتم نمی خوام ازدواج کنم قبول نکردند و گفتند باید خئاستگارت یه ایرادی داشته باشه تا جواب رد بهشون بدیم.چون فرنگیس خانم و حاج آقا صولتی بهشون بر می خوره و هر چی التماس کردم بی فایده بود.شما هم که هیچ تلاشی نکردید حتی نماندید حرف های من رو هم بشنوید.من به عمد اون ریختی اومدم جلوتون تا بلکه به ذوقتون بخوره و جواب رد از شما باشه ولی شما فقط بلد بودی برای من که هیچ کاره بودم خط و نشون بکشی و پیش بزرگترهامون طوری رفتار کردی انگار منو کاملا پسندیدی و همه چیز رو سپردی دستشون و خودتم هیچ مخالفتی نداری.هر چی من،به مامانم اینها گفتم داماد راضی نست اون هم زن نمی خواد خانواده اش زورش کردند باور نکردن.اونا فکر کردن من دارم دروغ می گم که از ازدواج فرار کنم و حتی تایکد کردند که این اراجیف زاییده ی ذهن خودمه جلوی مادر یا پدرت نگم و آبروشون رو نبرم،شما هم که تو اون مدت حتی یک با رنیومدید،حتی یه زنگ هم نزدید که من بگم تو چه مخمصه ای گیر کردم بلکه خودتون بیایید و یه فکری بکنید ولی شما فقط فرار کردید و من رو با مادرتون فرنگیس خانم که انگار براش قحطی دختر دم بخت اومده بود و مامان خودم که فکر می کرد جواب رد به پسر دوست آقا جونم یعنی آبروریزی و عدم صلاحیت و خلاصه هر چی فکرش رو بکنی برای خانواده ی شما،تنها گذاشتید.من هم وقتی هر چه مقاومت کردم بی نتیجه ماند،تسلیم شدم ولی آن قدر شما بهم اهانت کردید و یک طرفه و بی مخاطب به قاضی رفتید که وقتی هم آمدید دوست نداشتم ریختتون رو ببینم چون کار از کار گذشته بود و آن چیزی هم که نمی خواستم شده بود.پس ترجیح دادم دیگه اصلا نبینمتون و به آرزوم که دانشگاه رفتن بود برسم. کلمه به کلمه این حرف ها را که تمام شب های تنهایی هایم با خود تمرین کرده بودم تا روزی که به اردوان بگویم و غرور از دست رفته ام را اغنا کنم آنقدر پیش خودم تکرار کرده بودم که باورم شده بود مثل ضبط صوتی پخش کردم و سپس برای آن که دق و دلی تمام حرف هایی را که تابه حال ازش شنیده بودم و غرور لگد مال شده ام را دربیاورم و با اعتماد به نفسی که از بیان آن حرف ها به دست آورده بودمبه چشم هایش خیره شدم و با نهایت پررویی گفتم: -اگر واقعیت امر رو بخوای من ازت متنفر بودم مخصوصا از اون غرور کاذبت که فکر می کردی حالا چون دنبال توپ بی خاصیت می دویی و پول مفت می گیری تحفه هستی! دوباره خیره تر نگاهش کردم و چشم هامو جمع کردم و با نهایت قدرت گفتم: -آره ازت متنفر بودم و هستم تا الان هم فقط به خاطر آبروی آقا جونم اینها تو این وضعیت سر کردم ولی دیگه نمی تونم شاهد کثافتکاری های مردی مثل تو که مثلا خیر سرش زن داره و راحت می ره سراغ یکی دیگه و با کمال وقاحت نامزد اختیار می کنه باشم.نه فکر کنی چقدر برام مهمه و ناراحت می شم،نه،هرگز اگه این طوری بود اصلا برای جشن نامزدیتون نمی آمدم بلکه به خاطر این می ترسم که به گوش خانواده ام برسه و آبروشون بره ولی حالا که این شرایط پیش اومده،اصلا بهتره همین موضوع رو بهشون بگم و ازت جدا بشم و با خیال راحت و به درس و مشقم برسم. اردوان که همچو بادکنکی سوزن خورده به یک باره تمام باد غرورش خوابیده بود،روی تخت نشست و دست هایش را حائل صورتش کرد تا اوج شکسته شدند را نبینم و بعد از دقایقی با تحکم گفت: -ولی تو حق نداری با آبروی من بازی کنی. من که کاملا اشک هایم متوقف شده بود و از این که اردوان را خوار و درمانده کرده بودم خشنود بودم با لحن کنایه امیزی گفتم: -مطمئنی که آبرو داری؟! و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم.اردون که دوباره نگاهش همان نگاه مغرور و کمی هم خشن شده بود گفت: -همین که گفتم،درسته که هیچ کدوم میلی به این ازدواج نداشتیم ولی الان به خاطر پدر و مادرهامون هم که شده باید تحمل کنیم. من که اخم هایم درهم رفته بود با صلابت گفتم: -متاسفم من هم تا امرور فکر می کردم فقط با کمی گذشت می تونم به این زندگی با این شرایط پیچیده ادامه بدم و خیلی راحت به همه ی خواستگارهایم هم مثل همین کوروش خان دوست صمیمی جناب عالی روی خوش نشون نمی دادم و سعی می کردم طوری رفتار کنم که مشکلی پیش نیاد ولی انگار با توجه به نامزد شما که شرایط روحی مناسبی هم نداره... و در حالی که به وضع سالن اشاره می کردم دوباره در چشم های اردوان دقیق می شدم و ادامه دادم: -نمی شه به این وضعیت ادامه داد،شما بالاخره الان نامزد کردید ولی فردا که عروسی کنید فکرشو کردید که خانمتون چطور می خواد حضور یم زن دیگه هرچند اٌخی و بد از نظر شوهرش رو تحمل کنه.آن وقت کار سخت تر می شه. اردوان که انگار از بردن اسم کوروش و خواستگارهای دیگر چهره اش کمی در هم رفته بود.گفت: خب اگر.... در حالی ککه انگار از گفتن بقیه حرفش تردید داشت کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: -اگه هردومون به کل قصد ازدواج نداشته باشیم! اردوان که حالا لبخند شیطنت آمیزی می زد گفت: -البته شما که اگر هم بخواهید نمی تونید،من هم به خاطر آبرو قید ازدواج رو می زنم. من که انگار به یک باره نور امید توی قلبم درخشید و از این پیشنهاد حسابی راضی بودم به روی خودم نیاوردم و گفتم: -فکر نمی کنم عملی باشه بالاخره که نمی تونیم با آینده همدیگه بازی کنیم. اردوان که رنگ نگاهش تغییر کرده بود گفت: -ولی فکر کنم شما گفتید هدفتون برای آینده درس خوندنه. از این فکر که او را درمانده و کمی هم حسود البته از نظر خودم می دیدم حسابی غرق لذت شده و گفتم: -درسته ولی نه تا همیشه،آخه بالاخره چشم بر هم بزنیم درس های من تموم می شه و شاید کسی مد نظرم باشه و بخوام برم دنبال همون همسر ایده آلم. اردوان که حالا کاملا عصبی بود گفت: -یعنی تا الان به این چیزها فکر نمی کردید؟حالا یادتون افتاده لابد هم کوروش کیس مورد نظره. من که وقتی او را آن گونه آشفته می دیدم انگار توی دلم جشن عروسی برپا می شد خونسرد گفتم: -نه...این چه حرفیه من اصلا.... وسط حزفم آمد و با اخم گفت: -یعنی تو روت می شه از من طلاق بگیری و بری زن دوست صمیمیم بشی؟حالا اون هر چقدر خوب باشه،یا بین من و تو هم هیچ چیز نباشه،بالاخره از تو شناسنامه ات که نمی تونی اسم منو عوض کنی! من که از گفتن تو،به جای شماهای گذشته حسابی خوشم آمده بود گفتم: -شما اشتباه می کنید فکر کردید من فقط همین یه خواستگار رو دارم که بخوام به قول شما چنین خجالتی رو به جان بخرم؟! اردوان که حسادت کاملا در چهره اش عیان شده بود با غیظ گفت: -اصلا چه معنی داره شما همچین خواستگارام،خواستگارام می کنید،انگار نه انگار یک زن شوهر دار هستید واقعا قباحت داره! من که برای این طور حرف زدنش غش و ضعف می رفتم با همان حالت بی تفاوتی گفتم: -ولی انگار این کار برای شما چندان هم بی معنی نیست! اردوان گفت: -شرایط زن و مرد فرق داره بهتره یادآور بشم شما اگه بخواید هم ازدواج کنید فعلا نمی تونید. در حالی که اخم هایم را درهم می کشیدم گفتم: -مثل این که متوجه عرایض بنده نشدید من گفتم می خوام از شما جدا بشم به خاطر همین مسائل دیگه. و در حالی که لحن صدامو خونسردتر می کردم گفتم: -شما هم بهتره به جای فکر به آبروی پدر و مادرتون و این که امکان داره حالا چند وقت از دست شما شاکی بشن به آینده و همسرتون.... و با پوزخندی که می زدم ادامه دادم: -ببخشید منظورم نامزدتون فکر کنید. اردوان با خشم دستم را کشید و مرا رو به رویش قرار داد و در حالی که در چشم هایم خیره می شد و حالا دیگر من هم با نهایت پررویی به آن چشم ها خیره شده بودم.گفت: -من دارم ازت خواهش می کنم اصلا بهرته با همدیگه در موردش بعدا تصمیم گیری کنیم و به نتیجه برسیم و اگر هم منظور شما گلاره است...چند نفر دیگه مگه هستن...؟ در حالی که با کلافگی سرش را تکان می داد گفت: -اون...یعنی می دونید....گلاره به زور خودشو تو زندگی من انداخته یعنی می دونید من اصلا قصد این که اون شب با هم نامزد کنیم رو نداشتم،اون فقط.... در حالی که کاملا فهمیده بودم اردوان از من خوشش امده و کوروش درست گفته بود که احساسش نسبت به گلاره الکی است و حالا مطمئن شده بودم گفتم: -شما چه قدر آدم جالبی هستید!در مورد همه چیز این جوری فکر می کنید؟به زور یکی می یاد همسرتون می شه و به زور هم یکی دیگه می یاد نامزدتون می شه،فکر نمی کنید آخر و عاقبتتون خدا به خیری داره؟به نظر من این قدر زیر بار زور نرین. و پشت چشمی برایش نازک کردم.اردوان که لبخند قشنگی روی لب هایش نشسته بود با شیطنت گفت: -شما هم که ماشالله کم زبان ندارید!ولی تو این مدت با نامه نگاری با من در ارتباط بودید. من عم که از حرفش لبخندی رو ی لب هایم آمده بود مظلومانه گفتم: -بخشید مجبور بودم یک وقت هایی یادداشت بذارم،مخصوصا اون روز که یک دفعه آقا رحیم رو دیدم نزدیک بود از ترس سکته کنم. اردوان که حالا بلند می خندید گفت: -اتفاقا خدا رو شکر که ترسیدید. با چشمهای پرسشگرم نگاهش کردم و او ادامه داد: -آخه بعد از اون اوضاع بر وفق مرادم شده بود و بنده،یک دلی از عزا در آوردم و به آرزوم یعنی خوردن غذاهای خونگی رسیدم. من که با شیطنت نگاهش می کردم با لحن کنایه آمیزی گفتم: -چرا شکمتون عزادار بود مگه نامزدتون نمی دونه شما غذای خونگی دوست دارید؟! اردوان که به یک باره خنده از روی لب هایش محو شده بود گفت: -اون زیاد از این کارها بلد نیست،یعنی اصلا موضوع.... سری تکان داد و چیزی نگفت.من که تاسف بار بهش نگاه می کردم گفتم: -ناراحت نباشید یاد می گیره. اردوان با اخم نگاهم می کرد و گفت: -ناراحت نیستم و فعلا نگران چیزهای دیگه ای هستم. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -مثلا چه چیزهایی؟! اردوان این بار جدی تر نگاهم کرد و گفت: -ولش کن،به صورت مختصر مربوط به آبروی خانواده هامونه ولی فعلا بهتره یه چایی بخوریم بعد با هم صحبت می کنیم.آخه از صبح اون قدر که حرف زدم دهنم کف کرده. و بعد با نهایت مهربانی ادامه داد: -اگر ممکنه زحمتش رو بکشید. من که از این پیشنهاد اردوان روی پاهایم بند نبودم و دوست داشتم جیغ بکشم و بپرم بغلش و بگویم تو جان بخواه همین الان برات شام هم درست می کنم ولی باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم: -ببخشید با این وضعیت که نامزد جناب عالی درست کردند معذورم. اردوان نگاه شرمنده ای بهم انداخت و گفت: -بابت این کاش معذرت می خوام،گلاره وقتی عصبانی می شه اختیارش رو از دست می ده،من نمی خواستم بیاد بالا ولی تو یه حرکت پرید تو آسانسور و اومد بالا بعد هعم در آسانسور رو باز گذاشته بود که من نتونم بیام وقتی هم که اوم م بالا بی فایده بود هرچند حداقل اجازه ندادم اتاق هاتون رو بهم بریزه. من که با حرص نگاهش می کردم گفتم: -خدا بهتون صبر بده. اردوان خندید و گفت: -عجب،پایین که دیگه همه چیز سرجاشه اگر ممکنه اونجا یه چایی تحویل بنده بدین. و در حالی که انگار از جادوی چشم هایش باخبر بود به چشم هایم خیره شد و گفت: -اندازه یه چایی که تمکین می کنید؟به عنوان همسر بنده! من که انگار دمیا به کامم شده بود گفتم: -بله حتما،فقط به یه شرط. اردوان که چشم هایش حالا دیگر می خندید گفت: -چه شرطی؟ -باید خرابکاری های نامزد عزیزتون رو درست کنید. انگار منتظر بود من ظرط بذارم تا او هم درخواستی داشته باشد.گفت: -اون وقت باید یه شام هم تمکین کنید،بدجوری گرسنمه از دست این دختره ناهار هم نفهمیدم چی خوردم. من که لبخند می زدم گفتم: -قبول. اردوان هم لبخند روی لب هایش نشست و چشم هایش هم به نظرم حسابی می خندید.گفت: -خوب پنالتی به نفع خودتون می گیریدها! بعد برای اولین بار با همدیگه داخل آسانسور شیشه ای شدیم و پایین رفتیم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی